تبليغاتX
نجوای عاشقانه
عشق به خدا شاهراهی به کمال
اگه هر خوبی و بدی  دیدی منو حلا ل کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:10  توسط یه دختر 16 ساله | 

همه جا .همه چیز غرق خستگی وغم است...پس در آن دم صبح که روح از نومیدی می نالد به سوی که باید کرد

به سوی هوس؟                                                                                                                     نه!زیرا بهترین سالهای عمر ما در این راه می گذرد وهرگز این جستوجوی بی فایده به نتیجه ای نمیرسد

به سوی عشق؟...ولی عشق که برای دوره ای کوتاست؟چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد برای ابد چنین عشقی جود ندارد!

به سوی خاموشی وتنهایی؟ولب به درون خویش بنگر:هیچ نشانه ایی از گذشته نخوای یافت زیرا شادی وغم همه همراه زمان رهسپار دیار عدم می شوند

به سوی زندگی ....اوه؟ وقتی که در پایان این راه برگردی وبه پشت سر نگری از این شوخس زشت ومپتذل وحشت خواهی کرد!

به سوی شادی...؟نه..نه.. زیرا او یک صورت زشت دارد که خود را شبه شیطان کرده وما را به اوج لذت ها برده بدون آنکه بفهمیم مرتکب گناه شدیم! این احمقانست!!!!

نمی دانم نمی دانم رو به چه وکه باید  کرد...که خوشبخت ترین مردم باشم

وکمی درنگ...                    

آری یافتم....به سوی خدا...زیرا در اعماق گمراهی وقتی به سوی او بازگردیم با جان ودل پذیراست آری او خداست .او خدای من است ...... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:30  توسط یه دختر 16 ساله | 

پاییز است .دخترک جوان ماه هاست که در بستر بیماری به سر می برد و پزشکان از او قطع امید کرده بودند. تنها دلخوشی اش پنجره ی اتاقش بود که به وسیله آن می توانست درخت پیچکی که از خانه ی روبه رو بالا رفته بود تا مدتها نظاره کند در آن خانه پسر جوانی می زیست که در نقاشی کردن مهارت خاصی داشت و گه گاهی به دختر سر میزد

همیشه دخترک با خود می گفت: با افتادن آخرین برگ درخت من نیز خواهدم مرد.روز به روز برگها بیشتربه زمین می افتادند ودختر ناامید تر از روز قبل. آن شب هوا بسیار طوفانی بود ودخترحالش بدتر از همیشه او می دانست که امشب آخرین برگ نیز به زمین خواهد افتاد

اما تاصبح دوام آورد وبر حسب عادتی که داشت به سختی خود را به پنجره رساند ودید هنوز چند برگ باقیمانده است!!!!

از آن روز به بد پسر نقاش دیگر به سراغ او نیامد ...

ما نباید امیدمون رو از دست بدیم چرا که ما یه خدای بزرگ داریم خدایی که همیشه به یادمونه.تو وبلاگ یکی ازدوستان خوندم که تصمیم های بزرگ گرفتند و با مشکل رو به رو شدند .خیلی از ماها تصمیم گرفتیم ومطلبق میل ما نبوده ومن از این ناراحت نیستم میدونی باید اون موقع چه جوری بود من میگم...

تا حالا دیدی یه مرده شور که داره شخص متوفی رو داره می شوره؟اگه ندیدی برو حتما ببین ... ماباید در مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شور...

....تسلیمه تسلیم...
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:41  توسط یه دختر 16 ساله | 

بعضی وقتا خواسته های آدم بارش اونقدر مهمه(مثلا ازدواج با کسی که دوستش داره) که حاضره هر کاری رو انجام بده ...حتی به قیمت از دست دادن جونش...خیلی براش تلاش می کنه ...به جایی می رسه که می بینه کسی جز خدا نمی تونه کمکش کنه ...میاد مومن میشه...گدا میشه...خلاصه یه عارف کاملی میشه ودیگه برای خودش حال وهوای خاصی داره...کم کم می بینه داره جریانش ردیف می شه... خوشحال وسرمست...با خودش میگه ای ول به خدا...یه دو روز که گذشت ومی بینه که کارا خراب شده ...میاد با حالت خاصی خدا رو قسم می ده که حاجتشو برآورده کنه...ولی دیگه خبری نیست .انگار خدا دیگه بی خیالش شده می گه اه به این خدا...ما اگه نخواییم خدا رو ببینیم کیو باید ببینیم...میاد ه خدا فحش میده..ای کاش برای یک لحظه فکر می کرد که را خدا باهاش این طوری می کنه ...وقتی می گه خداخدا چیزی نمی شنوه..درجوابش می دونی چی بایدگفت: «هر که در این بزم مقرب تر است   جام طلا بیشترش دهند»...نمی دونم اما خدا می گه:بشتر درد بهش می دم تا بیاد در خونمون ومن صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم... حالا ممکنه که بگی: ما اگه نخواییم خدا ما رو بیشتر دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...من می گم:

مگه نمی دونی حسین بن علی تو کربلا چی کشید ...مگه نشنیدی شش ماهه اونو جلو چشماش پرپر کردن..این همه بلا وسختی ورنج کشید...فقط وفقط برای رضای خدا...خدا حسین رو آورد به این دنیا تا به ما درس بده این درس اینه «نابرده رنج گنج میسر نمی شود»پس بدون اگه سختی میکشی دوست داره...خدا داره نگات می کنه..اگه دوست نداشت میگفت:حاجت این بنده رو بدید که از صداش بدم می آد...هر چه زودتر بهش بدید بره...پس بدون خدا عاشقته...واگه بهت داد فکر نکن که دوست داره.. 

بیا به خدا اعتماد کنیم وبزاریم هر کاری که دلش می خواد با کنه..ضرر نمی کنی...وبدون اگه درد مندی ودلت پر از غصه است...خدا با تمام وجود دوستت داره ومی خواد صدا تو بشنوه ...پس تو هم از ته دل صداش بزن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 3:14  توسط یه دختر 16 ساله | 

اشک ها و درد ها رنگها و باز هم رنگها .. اما این روح جوان هنوز پا بر جاست . خداوندا ببین که بنده کوچکت هنوز بر پاهای خود استوار است ... پروردگارا ...  جوانه نوپای گل امید ... سخت کار میکند حتی در این بیابان بی آب و علف ... چون تو می خواهی ! چون تو آب و خورشیدش می شوی ...  تو  برایش دست میزنی و او مست و ترانه خوان همچنان می آید ...می آید و می آید .

او که آنشب به اشکهایش میخندید تو نبودی ...

بی رحمی افکار  و طوفان وحشت آینده ... و گل تنهای امید که برهنه و تنها به امید روز آفتاب در آغوش کولاک میخندید ... تو برایش دست میزدی تا از پا نیفتد ...

 و او که به خنده هایش هم خندید تو نبودی . سلام

خو

 خدایا تو پناه گل امیدی تونگهبان خنده ها و اشکهایش و مهربان ترین در تمام لحظه هایش .... تو در صحرای سوزانش شبنم تازه عشقی .. تو تنها قرص سیمین در این شبهای تاریک اشکی... خداوندا... یاد تو  نسیم مهراست  سرشار از نوید آزادی....

اکنون  گل امید برای دل ترانه تو میخواند ....

 خداوندا او که به عاشقانه هایش هم می خندد تو نیستی .

او می خندد تا ریشه هایش بلرزد .... خدایا تو پناه گل امید باش در این خنده بازار تلخ !

 

 

ما آدمها همیشه میترسیم و همیشه هم امیدواریم... اما وقتی که به طرف خدا میریم فقط  پیروزیه ... شکستی در کار نیست !....

 فقط یه نکته:

 (( یکی هست که همیشه ما رو میترسونه و به آرمانهای ما میخنده تا ما خودمونو تحقیر کنیم و خودمونو به خنده اون ببازیم ))

باید مواظب این یکی باشیم .

اگه کسی به اشک هامون خندید همونه ... اگه روزی واسه خدا عاشقانه ای گفتیم و کسی خندید همونه .. و اگه روزی به لبخند شوقمون کسی خندید همونه ! مواظبش باشیم !

چون اگه تشخیصش بدیم حقیر و در مانده میشه و خدا از ما فقط همین یه کارو می خواد ! که کار سختیه و آسونم هست !

 

 

خدا میگه :

 پس شما مؤمنان با دوستان شیطان بجنگید ( از آنها بیم و اندیشه مکنید ) که مکر و سیاست شیطان بسیار سست و ضعیف است . 

 ( سوره النساء  آیه  76 ترجمه استاد مهدی الهی قمشه ای )

 

عاشق عشق بمانید ..

تا دوباره یا یا حق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 13:24  توسط یه دختر 16 ساله | 
سلام اول از همه یشایش این عید قشنگ رو بهتون تبریک میگم وامیدوارم سال خوبی را داشته باشید

راستی از اینکه نظر دادید ممنونم زیرا این نظراته که به من روحیه میدن

در يك بيابان بزرگ، كنار يك خط راه آهن، باغچه ي كوچكي بود. باغچه را نگهبان راه آهن درست كرده بود. باغچه ي كوچك پر از گل بود. در ميان گل ها، گل آفتاب گردان قشنگي هم زندگي مي كرد. گل آفتاب گردان هر روز به قطارهاي پر مسافر كه از كنارش رد مي شدند نگاه مي كرد. وقتي مسافرها را از پشت پنجره ي قطار مي ديد خوشحال مي شد، سرش را خم مي كرد و به آنها سلام مي گفت. يك روز گل آفتاب گردان به تير تلگرافي كه كنارش بود، تكيه داد و آهسته ناله اي كرد. تير تلگراف صداي او را شنيد و گفت: « آهاي گل آفتاب گردان! چرا غمگيني؟»

گل آفتاب گردان سرش را خم كرد و گفت: « براي اينكه همه سفر مي كنند به جز من. آدم ها، پرنده ها، حتي سيم هاي تو به همه جا مي روند، اما من تا به حال به هيچ جا نرفته ام.»  گل آفتاب گردان دلش مي خواست سفر كند، دلش مي خواست به يك جاي ديگر برود، اما او كه مثل آدم ها نبود. هيچ دوست و آشنايي هم نداشت كه به ديدنش برود. فكر كرد و فكر كرد. سرش را بلند كرد و خورشيد را ديد. لبخندي زد و با خودش گفت: « شايد خورشيد با من فاميل باشه! اسم من و او مثل هم است. كمي هم شبيه يكديگر هستيم.» و آن وقت تصميم گرفت به ديدن خورشيد برود.

خبر سفر گل آفتاب گردان به گلهاي ديگر رسيد. همه آنها تعجب كرده بودند و اين كار را غير ممكن مي دانستند. اما گل آفتاب گردان تصميمش را گرفته بود. او از گلها خداحافظي كرد و آماده ي سفر شد. سرش را بالا گرفت و به خورشيد نگاه كرد. بعد به خودش گفت: « زود باش، حركت كن!» او اين حرف را از بچه هايي كه كنار خط راه آهن بازي مي كردند، ياد گرفته بود.

بدنش را تا جايي كه مي توانست جمع كرد. سرش را بر روي ساقه اش، راست نگهداشت و خودش را بالا كشيد. چند بار اين كار را كرد، تا كمي بالا رفت. او خيلي آهسته بالا مي رفت ولي نا اميد نشد و به سفر خود ادامه داد. روزهاي زيادي گذشت. گل آفتاب گردان بالا و بالاتر رفت، تا جايي كه قدش به پنجره خانه نگهبان راه آهن رسيد. آن وقت با خوشحالي فرياد كشيد: « ايستگاه پنجره!» چند هفته بعد به لبه بام رسيد و فرياد زد: « ايستگاه بام!»

گل آفتاب گردان قد مي كشيد و بالا مي رفت، اما هنوز از خورشيد خيلي دور بود. يك روز با خودش گفت: « پس چرا نمي رسم؟ ديگه خسته شده ام. » آن قدر خسته بود كه به تير تلگراف تكيه داد. همان طور كه استراحت مي كرد از تير پرسيد: « تو مي داني چقدر ديگر بايد بروم تا به خورشيد برسم؟» تير تلگراف گفت: « خيلي! شايد هزارها برابر اين راهي كه آمده اي!» گل آفتاب گردان ديگر بيشتر از اين نمي توانست قد بكشد و بالا برود. به همين خاطر آه بلندي كشيد و با ناراحتي گفت: « ايستگاه آخر! پياده شوند!» او اين حرف را هم از بچه ها ياد گرفته بود. گل آفتاب گردان، غمگين بود. سرش را بالا گرفت و به خورشيد نگاه كرد. خورشيد توي آسمان بود و به او لبخند مي زد. گل آفتاب گردان به فكر فرو رفت و با خودش گفت: « درست است كه نتوانستم به خورشيد برسم، اما خيلي بزرگ شده ام، خيلي قد كشيده ام. حالا مي توانم از اينجا سرتاسر ِ بيابان را ببينم.»

گل آفتاب گردان همان روز شنيد مردمي كه در قطارها از كنار او مي گذشتند، مي گفتند: « آنجا را نگاه كنيد، چه گل آفتاب گردان بزرگي! چقدر قشنگ است! مثل يك خورشيد است.»

 

برگرفته از داستان ِ كوتاه ِ « ناصر يوسفي »

پ.ن: گاهي مثل خورشيد شدن از خورشيد بودن بهتره! مي دوني چرا؟ چون تلاش كردي كه خورشيد بشي و بدرخشي! وگرنه وقتي از اول خورشيد باشي كه كار چندان مهمي انجام ندادي!

 داستان هممون مثل گل آفتاب گردان مي مونه ... براي رسيدن به هدفمون كلي تلاش مي كنيم ... زحمت مي كشيم ... تا به مقصد و مقصودمون برسيم! اگه نرسيديم نبايد زياد ناراحت بشيم. مي دوني چرا؟ چون در طول راه رسيدن به مقصودمون كلي قدم برداشتيم كه از هرقدم كلي درس ياد گرفتيم  ...شايد الان به ارزش قدم هامون پي نبريم ولي بعدنا مي فهميم هر يك قدم چقدر زندگيمون رو تغيير داده! و چقدر به خورشيد شباهت پيدا كرديم!

البته ماه و خورشيد و ستاره زياد فرقي با هم ندارن! مهم درخشيدن ِ ! پس قدم بردار تا بدرخشي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:33  توسط یه دختر 16 ساله | 
 
عشق به خدا شاهراهي به كمال